تبلیغات
.:مبایلک:.
طبقه بندی موضوعات
پیوندهای وبلاگ
آمار كلی وبلاگ
نویسندگان مدیر

آمار وبلاگ بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید های این ماه :
بازدید های ماه قبل :
کل بازدید ها :
تعداد کل مطالب :

اطلاعات بیشتر

PageRank
امكانات
ارسال شده توسط:مدیر در سه شنبه 12 آذر 1387 | نظرات()

بعد مدتی اومدیمو اشعار این دوتارو گذاشتیم برید حال کنید

 

 

گوینده‌ی این کهن فسانه       زان شعله چنین کشد زبانه
کان شمع نهان گداز شب خیز       پروانه صفت بر آتش تیز
کبکی که شکسته بال باشد       شاهین زندش چه حال باشد
چون غم زده را در ان تحیر       از خوردن غم درونه شد پر
بس کانده سینه شد فزونش       از دل به دهن رسید خونش
تیمار دلش، به جان نگنجید       جان خود چه، که در جهان نگنجید
شد در پی آنکه دل بکاود       وز غم قدری برون تراود
کاغذ طلبید و خامه برداشت       ترتیب سواد نامه برداشت
سودای جگر به نامه می‌ریخت       خونابه ز نوک خامه می‌ریخت
کاغذ چو تمام شد، نوردش       از خون دو دیده مهر کردش
وانگه طلبید قاصدی چست       کز باد به تک حریف می‌جست
دادش که: ببر بران خرابش       باز آور به من رسان جوابش
قاصد شد و آن صحیفه را برد       وانجا که سپرد دنیست، بسپرد
مجنون، که بدید نامه‌ی دوست       می‌خواست برون فتادن از پوست
دید از قلم جراحت انگیز       در دوده سرشته آتش تیز

 

 

اینو نمیدونم از گجا کش رفتم

 

این مثنوی حدیث پریشانی من است*** بشنو که سوگ نامه ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام *** بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو ، غزلم ، شور و حال مرد*** بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم *** با رفتنت به خاک سیه مینشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد*** بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد
وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است *** معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است*** اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است*** من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرف های غریبت رسیده ام*** فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام*** بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نارفیق*** اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند*** روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند*** این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند
یعقوب درد میکشد و کور میشود*** یوسف همیشه وصله ناجور میشود
اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند*** منصور را هرآینه بر دار میزنند
اینجا کسی برای کسی کس نمیشود*** حتی عقاب در خور کرکس نمیشود
جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست*** حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما میرویم چون دلمان جای دیگر است*** ما میرویم هر که بماند مخیر است
ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان*** بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش*** در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما میرویم مقصدمان نا مشخص است*** هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم*** اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما میرویم ماندن با درد فاجعه است*** در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیریست رفتند امیران قافله*** ما مانده ایم قافله پیران قافله
اینجا دگر چه باب من و پای لنگ نیست*** باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج میرویم*** ما هم بدون بال به معراج میرویم